تبليغاتX
مقاومت و پیروزی
RESISTANCE AND VICTORY
السلام  علیک یا روح الله
+ نوشته شده در  ساعت   توسط شهادت طلب   | 

شرح زندگی شهید عزالدین شیخ از زبان همسرش ام محمد:

 

اولین روزی که او را دیدم فهمیدم که در گفتن حرف حق شجاع و بی باک است، از این رو یقین پیدا کردم که با شخصی غیر عادی ازدواج کرده ام ـ عشق به خداوند و جهاد برای او از همه چیز در دنیا ارزشمندتر بود ـ این امر از فردی که در خانواده با ایمانی بزرگ شده و بر اساس عشق به خدا و اطاعت از او پرورش یافته است، عجیب نبود.

در ابتدای زندگی مشترکمان برای خواندن نماز پنجگانه در مسجد اهمیت ویژه ای قائل بود. همیشه به مسجد الإصلاح در غزه می رفت و می گفت که دوست دارد از جوانان مسجد نسل مجاهدی بسازد. به ارتباط با برادران و عشق به خداوند بسیار اهمیت می داد و برای نزدیک کردن دل ها و برقراری محبت بین برادران تلاش می کرد. نسبت به برادرانش حسن ظن داشت و دوستی با آنها را قطع نمی کرد و از اشتباهاتشان چشم پوشی می کرد، همیشه از خداوند متعال می خواست که برادری برادرانش را برای او مبارک گرداند و ارتباط با آنها را محکم تر سازد و آنها را در راه حق ثابت قدم کند. می گفت که محبت در راه خدا سرلوحه توفیق در دنیا و خشنودی خداوند در آخرت است . نسبت به برادرانش خوش بین بود و دعا می کرد که آنها جوانانی مؤمن و متعهد و با هم برادر باشند و در بین آنها محبت، برادری، فداکاری و بخشش برقرار شود.

این مجاهد در مسجد محله الشجاعیه پرورش یافت و به محضی که انتفاضه اول آغاز گردید بزرگ ترین گروه ممکن از جوانان محله از جمله یوسف ابو هین، محمود ابو هین، ایمن ابو هین و بقیه را سازماندهی کرد و ده ها جوان از انتفاضه اول برای حماس سازماندهی شدند.

با دو فرمانده روحی مشتهی و یحیی سنوار و مجاهدان دیگر ارتباط قوی ای داشت. به مسجد می رفت و نماز صبح را در آنجا اقامه می کرد و تا ساعت هشت صبح در آنجا می ماند و قرآن می خواند و تا نماز ضحی با جوانان جلسه تشکیل می داد و در زمینه امور دینی با آنها صحبت می کرد و همیشه با آنها در ارتباط بود. همیشه مشتاق بود که دلهای آنها را به هم نزدیک و ارتباطشان را با خداوند و وطن قوی تر سازد.

وقتی که به منزل باز می گشت به نزد مادرش می رفت تا از احوال او جویا شود و خشنودی او را نسبت به خود فراهم سازد، با او می نشست و گفت و گو می کرد. مادرش او را بسیار دوست داشت. شهید از او می خواست برای او دعا کند تا توفیق کسب رضای خداوند را به دست آورد، از مادرش خواسته بود که اگر شهید شد بی تابی نکند و با حلوا از مردم استقبال کند.

فعالیت های او در داخل فلسطین بسیار سری بود، وی کتاب چاپ و در شهرهای فلسطین پخش می کرد، خرید و فرش کتاب تنها پوششی بود برای اینکه بتواند آسان تر بین شهرهای فلسطین رفت و آمد و با برادران مجاهد ارتباط برقرار کند. همیشه با شیخ مجاهد احمد یاسین در داخل و خارج در ارتباط بود.

محافظ شیخ یاسین

ایشان یک بار پیش از انتفاضه و در ابتدای عضویتش در جنبش حماس برای من از ارتباط خود با شیخ صحبت کرد و گفت که به همراه گروهی از جوانان همراه و همگام با شیخ از شهری به شهر دیگر می رود تا جوانان و تعداد زیادی از نیرو را جذب کنند. می گفت این سفر آنها همیشه در شهرها به طور پیاپی صورت می گرفت و گاه احساس خستگی می کردند و از شیخ می خواستند که استراحت کنند، پس از خستگی طولانی چهار ساعت استراحت می کردند و شیخ سپس آنها را بیدار می کرد و می گفت که چهار ساعت به ویژه برای یک مجاهد زیاد است، ای جوانان برخیزید و به فعالیت بپردازید.

شیخ بسیار دوست داشت که همراه شیخ احمد یاسین باشد و بیشتر از خانواده اش با شیخ بود، گاه سه روز، یک هفته یا بیشتر به منزل نمی آمد بدون اینکه خانواده اش احساس کنند که او با حماس و شیخ در ارتباط است، ارتباط او با شیخ بسیار قوی بود تا جایی که هنگامی که با تلفن با ما صحبت می کرد می پرسید که حال پدر چطور است یا فلان چیز را به پدر بگویید ـ طبعاً سخنش را نمی فهمیدم زیرا سرپوشیده بود، احساس می کردم که شیخ احمد یاسین پدر و استاد اوست و او آرزو می کند او را ببیند و با او هم نشین شود. هنگامی که شیخ به سوریه سفر کرد و او با شیخ دیدار کرد، آن روزها آن قدر خوشحال بود که تا آن روز او را آنگونه ندیده بودم. حتی یک لحظه از او دور نشد. در روز شهادت شیخ احمد یاسین بسیار گریست و با خداوند عهد بست که انتقام خون او را از دشمن صهیونیستی بگیرد.

 عزالدین شیخ و تعقیب

صهیونیست ها در خلال حضور عزالدین شیخ در فلسطین و رفت و آمدها و کار مداوم او به فعالیت های او مشکوک شدند. یهودیان در شبی از شب ها در ساعت سه صبح کمی پیش از نماز به منزل حمله کردند و به اتاق خواب وارد شدند و گفتند که عزالدین کجاست، ایشان با شجاعت و بی باکی بلند شد و گفت من عزالدین هستم، آنها وی را بازداشت و به شش ماه حبس موقت محکوم کردند. یک ماه بعد و پس از اسارت گروهبان یکم ّ"نسیم" در 16 دسامبر 92 به دست گروهی از اعضای گردان های عزالدین قسام در یگان مرزی کابینه رژیم صهیونیستی حکم صادر کرد که گروهی از فعالان جنبش حماس و جهاد اسلامی تبعید شوند که عزالدین نیز جزو آنها بود. در 17 دسامبر اتوبوس ها به سمت گذرگاه زمریا آخرین پایگاه نظامیان صهیونیست به راه افتادند. صهیونیست ها در این گذرگاه مجاهدان را در زیر باران شدید و طوفان و سرمای پنج درجه زیر صفر از اتوبوس ها پیاده کردند، آنها را با چشمان، دستان و پاهای بسته از کرانه باختری و نوار غزه به گذرگاه زمریا در شهرک مرج الزهور آورده بودند. مه غلیظی همه جا را فرا گرفته بود و باد شدیدی می وزید به طوری که انسان عادی نمی توانست آن را تحمل کند.

درباره آن لحظات با من صحبت کرد و گفت که هر چه قدر کوشید که بند ها را از دستش باز کند بندها محکم تر شدند تا اینکه دستش زخمی شد و خون از آن جاری گردید. به یک صهیونیست گفت که بندهایش را باز کند و او رد کرد و عزالدین به او گفته بود که یا بندهایش را باز کند یا اینکه به سوی او تیراندازی کند، سرباز صهیونیست نیز وقتی جرئت و بی باکی او را دید بند دستش را باز کرد. به محضی که اتوبوس ها به گذرگاه رسید سربازان صهیونیست شروع به تیراندازی به بالای سر و اطراف تبعید شدگان کردند تا روحیه آنها را درهم شکنند، اما هرگز موفق نشدند.

از همان لحظه ای که به تبعیدگاه رسیدند و مطمئن شدند که تبعیدی هستند اوضاع را رتق و فتق کردند و با وجود مشکلات مکانی و زندگی روزمره کمیته ای را برای انجام امور تشکیل دادند. روزها به همدیگر در شستشو، نظافت و آشپزی و مرتب کردن لباسهایشان کمک می کردند و شب ها در داخل چادرها دور هم جمع می شدند و قرآن حفظ می کردند و تجوید می آموختند.

در طول شب های زمستان برف ها بر روی چادرهایشان می نشست و در فصل تابستان درجه حرارت به بالای چهل درجه می رسید. روزهایی طولانی و پر از انواع حشرات موذی و سرزمینی بی آب و درخت. مادرش طی مدت تبعیدش صبور بود و به درگاه خداوند دعا می کرد که او و همه تبعید شدگان هر چه زودتر آزاد گردند. وقتی در داخل زندان های صهیونیست ها از سوی برخی از جوانان شناخته شد، با بازگشت او به غزه مخالفت کرد و در سوریه اقامت گزید و از من خواست که به آنجا سفر کنم.

دوری از وطن را به خاطر وطن تحمل و به خاطر فلسطین دور از فلسطین زندگی کرد و فلسطین در وجود او ریشه دوانده بود.

با خداوند عهد بست که راه جهاد را ادامه دهد حتی اگر هزاران مایل از وطن عزیز دور باشد. همیشه به فکر غزه و جوانان غزه بود و با آنها و با خاطراتی که با آنها داشت زندگی می کرد.

به یاد دارم روز شهادت فرزندان ابو هین یوسف و محمود و ایمن که خداوند همه آنها را رحمت کناد! به خاطر دوری از آنها و شهادتشان بسیار اندوهگین شد و اینکه پیش از او به شهادت رسیده بودند برای او بسیار ناراحت کننده بود.

جانفشانی در راه وطن را از طریق ارتباط با برادران در داخل فلسطین ادامه داد و همیشه می گفت که مجاهدان اصلی کسانی هستند که در داخل فلسطین مبارزه می کنند و باید شبانه روز فعالیت کنیم تا به آن درجه از جهادشان برسیم. آنها با دشمن رو در رو مبارزه می کنند و ما باید با مال و جان و فرزندان خود جهاد کنیم تا به صورت شهید مجاهد با خداوند ملاقات کنیم.

هنگامی که به کار جهادی می پرداخت می دیدم که در تمام طول شب نماز می خواند و به درگاه خداوند دعا می کند و از خداوند متعال می خواهد که به او توفیق دهد تا کارش را به نحو احسن به پایان رساند همیشه از من می خواست که برای او دعا کنم تا در کارهایش که پس از عشق به خدا و رسولش آن را دوست داشت، موفق باشد.

برادران را در داخل فلسطین از صمیم قلب دوست داشت و همیشه می کوشید از حال آنها جویا شود و اگر یکی از آنها در تماس با او تأخیر می کرد نمی خوابید و غذا نمی خورد تا اینکه نسبت به آنها اطمینان حاصل می کرد و خبری از آنها به دست می آورد.

هنگامی که کاری را به اتمام می رساند بسیار خوشحال می شد و فرزندان را در آغوش می کشید. سرور و شادی در منزل حکمفرما می شد و احساس می کردم که این روز یکی از بهترین روزهای اوست. به من می گفت بیا نماز شب بخوانیم، به خاطر نعمت هایی که خداوند به او عطا کرده بود سجده شکر به جای می آورد. می دیدیم که به خاطر عشق به خداوند از خوشحالی گریه می کند، همیشه احساس می کرد که خداوند در همه حال با اوست.

 همیشه در سفر بود

به پیروزی و تشکیل دولت و پیروزی بر دشمن بشارت می داد. همیشه از جهاد و عشق به وطن صحبت می کرد و نسبت به آینده خوشبین بود و دائماً این آیات را تکرار می کرد:

"إن تنصروا الله ینصرکم و یثبت اقدامکم""و حقا علینا نصر المؤمنین".

شهید عزالدین به امنیت شخصی بسیار اهمیت می داد و هیچ وقت در این زمینه کوتاهی نمی کرد، از زمانی که در سوریه سکونت گزیدیم دائماً و هر سه ماه از منزلی به منزل دیگر نقل مکان می کردیم.هنوز یک ماه از سکونت ما نمی گذشت که برای منزل دیگری جستجو می کردیم. آرزو داشتیم که در یک منزل بمانیم و احساس امنیت کنیم.

سال ها گذشت و او به ترور تهدید گردید، هیچ وقت ندیدم که او برای جان خود بیم داشته باشد، به قدر توان احتیاط را رعایت می کرد.

در سال 96 جوانان جنبش از او خواستند که به سبب وضعیت امنیتی به لبنان سفر کند و سه ماه در آنجا بماند. سپس از او خواستند که به تهران برود. یک سال کامل در تهران بودیم. سپس به سودان سفر کردیم و از آنجا به سوریه بازگشتیم.

بار دیگر نقل و انتقال ما از منزلی به منزل دیگر آغاز گردید به محض اینکه پس از سه تا شش ماه احساس می کردیم که در جایی استقرار یافته ایم در پی منزل دیگری جستجو می کردیم. در آخر به منزلی که عزالدین در نزدیکی آن به شهادت رسید اثاث کشی کردیم. اصرار داشت که کسی را از از آدرس منزل یا موقعیت آن آگاه نسازیم. در بسیاری اوقات با تاکسی رفت و آمد می کرد از بین محله ها می گذشت نه از راه های اصلی. پیش از آنکه خودرو را خارج کند آن را بازرسی می کرد.

هیچ یک از همسایگان ما نمی دانستند که شهید با جنبش حماس در ارتباط است از این رو شهادت او برایشان غیر منتظره بود. او را انسانی عادی می دانستند که مثل بقیه مردم به سر کارش می رود. همیشه لبخند به لب داشت و به آنها سلام می کرد.

به وجود مشغله زیاد کاری اندکی از وقت خود را با بچه ها سپری می کرد با هبه و محمد می نشست و درباره نماز، صداقت، اطاعت از خداوند و پدر و مادر، دوست داشتن کار نیک و وطن برای آنها صحبت می کرد.

اما هدیل بیش از بچه های دیگر به پدرش وابسته بود، در جلوی در منتظر می ماند و وقتی می آمد به آغوشش می پرید و خودکارش را می گرفت و با آن نقاشی می کرد. با موبایلش بازی می کرد. او را بسیار خوشحال می دیدم. عزالدین طبع آرامی داشت او همسر، برادر، دوست و پدری مهربان بود و در گفتن حرف حق باکی نداشت. خشمگین نمی شد جز در اعمالی که خداوند نسبت به آنها خشمگین می شد. سمبل وفاداری و وفای به عهد بود. نور چشم و نور زندگی ام بود. احساس می کردم بخشی از وجود است، همیشه از من می خواست که دعا کنم تا به شهادت برسد.

در روزهای آخر به من می گفت که مشتاق دیدار خداوند است و غربت برای او سخت شده است. آرزو می کند که به وطن عزیز بازگردد و در خاک آن جهاد کند و به شهادت برسد و با عزیزانی همچون پیامبران و شهدا دیدار کند.

در روز شهادش با ما نماز صبح را به جماعت خواند و برای هموطنان و برادرانش در فلسطین دعا کرد و از خداوند خواست که او را در راهش به شهادت برساند.

من افتخار می کنم که خداوند متعال با شهادت همسر عزیزم عزالدین به من عزت بخشید.

انشاء الله شهادت و رستگاری او در بهشت برای همه ما مبارکت باشد و از خداوند می خواهم که پیروزی و استقرار را نصیب ما گرداند و همان طوری که ما را در این دنیا دور هم جمع کرد در بهشت نیز ما را دور هم گرد آورد.

با خداوند عهد می بندم که فرزندانم را صالح تربیت کنم و آرزو می کردم که ده پسر داشتم تا همه را برای جهاد می فرستادم تا شهید شوند.

به زنان مسلمان می گویم که خداوند، وطن و جهاد را دوست داشته باشید و اگر بهشت را می خواهید همین راه را ادامه دهید.

بدانید که متاع خداوند ارزشمند است ..بدانید که متاع خداوند بهشت است.

برگرفته :سایت مرکز اصلاع رسانی فلسطین

+ نوشته شده در  ساعت   توسط شهادت طلب   |